بزرگان کوهمره سرخی

عکس های بزرگان

دوستان در صورت داشتن عکس هایی از بزرگان کوهمره، آنها را ارسال نمایید تا در این صفحه ثبت گردد.

مهدی سرخی

————————

مسیح خان شهبازی کلانتر کوهمره سرخی در سالهای 1320 – 1335 شمسی ( متوفی 1335 شمسی)

——————————————

قلعه شهباز خان سرخی کلانتر کوهمره در تل خنک ( کوه شکفت)

——————————————————-

سنگ قبر شهبازخان سرخی در کوه شکفت ، مقتول در 20 جمادی الثانی 1324 قمری

——————————————-

سرمست خان سرخی کلانتر کوهمره سرخی ، تیر 1309 ش . سرمست خان و برادرش عبدالله خان و و دو پسرعمویش ملاسلبعلی و ملا لطفعلی در سال 1311 شمسی تیرباران شدند . از این خانواده دو تن ، مسیح الله و حبیب الله ، بر جای ماندند که مسیح خان 3 سال و حبیب خان 1 یک سال زندانی شدند .

———————————————————–

مسیح خان شهبازی سرخی

———————————–

حبیب خان شهبازی

——————————————-

حبیب خان شهبازی در خدمت سربازی

———————————-

حبیب خان شهبازی در خدمت سربازی و فرمانده اش ( نشسته سمت راست)

——————————————

حبیب خان شهبازی در سال 1320 شمسی

—————————————

حبیب خان شهبازی و جعفر خان کشکولی ( نفر دوم از سمت چپ) در روستای بزنگان ( عروسی پسر حاج فرج جان)

—————————————-

حبیب خان شهبازی در کوهمره

————————————–

دکتر علی امینی ( نخست وزیر ) در ملاقات با رجال فارس – در کنار دکتر امینی حبیب خان شهبازی ایستاده است . پس از شهبازی حاج محمد خان ده بزرگی (با عینک تیره) است . کسی که نیمه سر او در پشت دکتر امینی دیده می شود زیاد خان دره شوری ، رییس ایل دره شوری و ثروتمند معروف قشقایی است

——————————————————

حبیب خان شهبازی و ولی خان کیانی ( رییس ایل بکش )

—————————————–

حبیب خان شهبازی و حاج احمد عرب زاده ( ثروتمند و خیر معروف شیرازی) در قلعه دارنگان – کودک عبدالله شهبازی

————————————

حبیب خان شهبازی در زمان تیرباران – سحرگاه 13 مهر 1343 شمسی

—————————————–

حاج جهانزیر رحمانی ریش سفید خردمند سرخی ( وسط )

————————————-

کرامت خان اسدی ( از سران عشایر کوهمره سرخی)

—————————————

بهادر خان امیری ( از سران عشایر کوهمره سرخی )

————————————–

کرامت خان اسدی و همراهان در روستای بیگدانه ( طایفه ناصرو )

———————————————-

حبیب خان شهبازی ( با کلاه و چقه) و سرگرد سرباز وطن ( نفر سوم از سمت راست ) افسر انتظامات کوهمره در سالهای 1320 شمسی

———————————————–

رژه عشایر کوهمره سرخی علیه تجزیه آذربایجان ( 1325 شمسی)

ردیف اول : کمال اعتماد ، زمان عابدی

ردیف دوم : علی پناه نامور ریچی ( وسط )

ردیف سوم : کرامت خان اسدی


کوهمره و طوایف آن

اوّلین بار ملا جلال‌ منجم،[9] در ذیل وقایع سال 998 ق.، از منطقه‌ای کوهستانی و جنگلی، که در میانه سه شهر شیراز و فیروزآباد و کازرون واقع شده و آخرین شاخه جنوبی و پایان جبال زاگرس به‌شمار می‌رود، با نام «کوهمره» یاد کرده است.

در تقسیمات سنتی، کوهمره به سه بخش تقسیم می‌شود: کوهمره نودان، کوهمره جروق و کوهمره سُرخی. کوهمره از دوران ساسانی مأوای قبایلی شبانکاره بود که در متون بازمانده از سده‌های نخستین اسلامی ایشان را «کُردان فارس» نامیده‌اند. مراد از «کُرد» معنای امروزین آن نیست؛ قوم معینی که در سرزمین کردستان می‌زیند. در آن زمان، «کُرد» به معنی قبایل کوچ‌نشین دامدار بود. بعدها، واژه‌های «عشایر» (از ریشه عربی «عشیرت») و «ایلات» (از ریشه ترکی «اِل»= ایل) جایگزین واژه فارسی «کُرد» شد. مناطقی که این قبایل کوچ‌نشین در آن می‌زیستند «رَم» (جمع آن «رَموم») نامیده می‌شد. اسامی چون «تنگ رَم»[10] (درّه محل استقرار عشایر) بازمانده از آن زمان است.

در دوران ساسانی و قرون اوّلیه اسلامی، فارس به پنج «رَم» (ناحیه عشایرنشین) تقسیم می‌شد: رم گیلویه (جیلویه)، رم لوالگان (لوالجان)، رم دیوان، رم بازنگان (بازنجان)، رم کاریان.[11] اصطخری (متوفی 346 ق.) و ابن‌حوقل (متوفی حوالی 367 ق.) از کثرت عشایر فارس در آن عصر سخن می‌گویند و «جوم‌های کردان» فارس را بیش از پانصد هزار خانه می‌دانند. به‌نوشته اصطخری،

«و جوم‌های کردان بیش از آن است کی در شمار آید، و گویند کی در پارس پانصد هزار خانه بیش باشد کی زمستان و تابستان به چراگاه‌ها نشینند و کس باشد از ایشان کی دویست مرد پیوسته دارد از چوپان و مزدور و شاگرد و غلام و آنچ به این ماند. و عدد ایشان نتوان شناخت مگر از دیوان صدقات.»[12]

و ابن‌حوقل می‌نویسد:

«اکراد فارس بیش از پانصد هزار خانواده‌اند و هر طایفه‌ای کمابیش هزار سوار دارد. این طوایف جز گروه اندکی که در نواحی سردسیر سکونت دارند، در زمستان و تابستان به چراگاه‌ها و قشلاق‌ها و ییلاق‌ها می‌روند… طوایف کرد سازوبرگ و نیرو و مردان و دواب و ستور به اندازه فراوان دارند تا آنجا که اگر سلطان به سرزمین آن‌ها تجاوز کند یا قصد ستمکاری داشته باشد کار بر وی دشوار می‌شود… اکراد بانشاط و توانگرند و طریقه آنان در کسب مال و طلب مرتع چون طریقه عرب است؛ و گویند که آنان بیش از صد طایفه‌اند و من سی و اند طایفه را ذکر کردم.»[13]

مؤلفین قرون اوّلیه اسلامی حدود جغرافیایی این «رَموم»، نواحی عشایرنشین، را ذکر کرده‌اند. انطباق داده‌های تاریخی بر جغرافیای طبیعی و قبیله‌ای فارس روشن می‌کند که منطقه کنونی کوهمره همان «رَم دیوان» است. این «رَم» در جنوب شیراز، در حدفاصل کوره‌های شاپورخره (کازرون کنونی) و اردشیرخره (فیروزآباد کنونی)، واقع بود. علت تسمیه آن به «دیوان»، وقوع آن در جوار شهر شیراز، «مقر دیار پارس»، و بهره‌گیری از مالیات آن برای مصارف دیوانی بود. اصطخری رَم گیلویه را از دیگر رَموم فارس بزرگ‌تر[14] و مَقدسی (375 ق.) رَم دیوان را بزرگ‌ترین آن‌ها خوانده‌اند.[15]

همین طوایف کوه‌نشین مستقر در «رَم دیوان»‌اند که در سال 83 ق.، در زمان خلافت عبدالملک بن مروان، پنجمین خلیفه اموی، به قیام عبدالرحمن بن اشعث کندی،[16] سردار نامدار آن عصر، علیه فرمانروای فاسد عراق، حجاج بن یوسف ثقفی،[17] یاری رسانیدند. در این قیام، تعدادی از برجسته‌ترین رجال شیعی زمانه و اصحاب ائمه (ع)، سعید بن جبیر[18] و ابراهیم نخعی[19] و عطیه عوفی،[20] در کنار عبدالرحمن بودند. ابن‌اثیر می‌نویسد:

«چون عبدالرحمن از نبردگاه مسکن واپس گریخت، حجاج سر در پی وی نهاد… و روانه شدند تا به شاپور [کازرون] رسیدند. کُردان بر گرد او فراهم آمدند…»[21]

این کُردان شاپور فارس به جز طوایف کوه‌نشین کوهمره کسان دیگر نمی‌توانند باشند. به این دلیل، و دلایل دیگر، است که من، در مقاله «ایل»، مندرج در دائرة‌المعارف تشیع، طوایف کوهمره را از نخستین عشایر ایرانی خواندم که به تشیع گرویدند.

در سده چهارم هجری، اصطخری و ابن‌حوقل و مَقدسی هر یک نام چند قبیله از بیش از یکصد قبیله «کُردان فارس» را ذکر کرده‌اند. در این میان سه نام آشناست: مهرکیان، شاهکانیان و سُهرکیان.

امروزه بقایای طایفه مهرکی موجود است و در تنگ کره‌داشی، در همسایگی طایفه بُگی سُرخی، مأوا دارد. مهرکیان، قطعاً با الهام از داستان شاپور ساسانی و دختر مهرک نوش‌زاد در شاهنامه فردوسی، برای خود اسطوره‌ای دارند. می‌گویند: در روزگاران کهن مهرکیان قبیله‌ای بزرگ بودند و مأوای‌شان تنگ مهرک. پادشاه در خواب می‌بیند که مهرکیان بنیاد تاج‌وتخت او را برخواهند انداخت و به قتل‌عام قبیله دست می‌زند. از آنان تنها یک دختر زیبا بر جای می‌ماند که در کوه خرقه (فراشبند) نزد چوپان پیری پناه می‌گیرد. روزی بر سر چاه در حال آب کشیدن بوده که پسر پادشاه می‌رسد، دختر را به همسری می‌گیرد و از او نسل مهرکیان بر جای می‌ماند.[22]

شاهکانیان تحریف شده «شکانیان» است. در فارسنامه ابن‌بلخی این نام به شکل درست آن، «شکانیان»، ثبت شده؛ مردم منطقه‌ای که امروزه بلوک چنارفاریاب و کوه بیل و کوه مروک و کوهمره جروق را در برمی‌گیرد. این سرزمین، شامل بخش غربی کوهمره سُرخی و تمامی کوهمره جروق، در کناره رود قره‌آقاج واقع است. این رود بزرگ در دوره ساسانی «رود شکان» نامیده می‌شد و جنگل‌ها و جبال جنوبی آن «شکانات» نام داشت. طوایف این خطه، آرندی و بککی در کوهمره سُرخی و مهبودی و سایر طوایف کوهمره جروق، بازمانده از دوره ساسانی‌اند. مختصات زبان‌شناختی و مردم شناختی فیزیکی ایشان کاملاً بارز است.

سُهرکیان نیز سُرخیان کنونی‌اند. در گویش کهن سُرخی نام این قبیله «سُهری» است و هنوز نیز مردم کهن‌سال سُرخی خود را «سُهری» می‌خوانند. در زبان فارسی «سُهر» همان «سُرخ» است.

علاوه بر مختصات مردم‌شناسی جسمانی،[23] گویش اصیل و کهن سُرخی، و سایر طوایف و روستاهای کوهمره، دلیل دیگر است بر این مدعا. گویش سُرخی فرهنگی زنده از گویش دوره ساسانی است.

از نظر زبان‌شناختی، گویش مردم منطقه کوهستانی- جنگلی پهناوری را، که در شرق با کوهمره نودان در کازرون آغاز می‌شود، کوهمره جروق و سُرخی را در جنوب شیراز در برمی‌گیرد و در غرب به طوایف گُلکی و کُرکونی و مِهرکی در حوالی فیروزآباد می‌رسد، باید تحت عنوان «گویش کوهمره‌ای» طبقه‌بندی کرد.

این گویش‌ بازمانده از دوره ساسانی و حاوی واژگان بکر و اصیلی است که در فرهنگ‌های لغت یافت نمی‌شود. برای مثال، سُرخی‌ها می‌گویند: هونی [houni] (بنشین)، هونی [houney] (بفرمایید بنشینید)، خووتم [Khovatom] (خوابیدم)، افتو شه زن [aftow she zen] (آفتاب طلوع کرد)، اشتسم [eshtesam] (رفته‌ام)، بشتم [beshtom] (رفتم)، اندسم [andesam] (آمده‌ام)، اندم [andam] (آمدم)، ات میس هوشه [et meys houshe] (باید می‌رفتی)، هوشوم [houshoum] (برویم)، هوشوم هوختوم [houshum houkhatum] (بریم بخوابیم)، خااشت [kha esht] (جویدن)، مم گته [mem gote] (من گفتم)، اش گته [esh gote] (او گفت)، اش نگته [esh nagote] (او نگفت)، کبله [keble] (قبله)، کهرون [kohroun] (قرآن).

زبان‌شناسانی چون اسکار مان (1867-1917) آلمانی در مسیر جاده شیراز- بوشهر از برخی روستاهای کوهمره دیدن کرده و اصالت و بکارت گویش‌های بومی را متوجه شده‌اند ولی به دلیل ناآشنایی با منطقه این گویش‌ها را به نام همان روستا ثبت کرده‌اند. اسکار مان در رساله گویش‌های تاجیکی استان فارس،[24] گویش برخی روستاهای مسیر حرکت خود در کوهمره (ماصرم، بورنجان و غیره) را «تاجیکی» نامیده به این دلیل که راهنمایان او ترک بودند و ترکان فارس مردم غیرترک را «تاجیک» می‌خوانند. این اطلاق غلط است. مردم کوهمره نه تنها خود را تاجیک نمی‌دانند بلکه، مانند ترکان قشقایی، غیرعشایر را «تاجیک» می‌خوانند. ارانسکی نیز، براساس تألیف اسکار مان، گویش روستاهای فوق را «تاجیکی» نامیده است. ولی او کمی بعد گویش دو روستای دیگر کوهمره، کلانی و عبدوئی، را «کردی» خوانده است.[25] گویش روستاهای بورنجون و کلانی و عبدوئی مشابه گویش سُرخی است ولی به دلیل آمیزش با گویش لری بکارت خود را تا حدودی از دست داده است. گویش‌های منطقه لارستان و دو روستای بنو و خلار (حومه شیراز) به گویش کوهمره‌ای نزدیک است. گویش اصیل مردم دشتستان مشابه با گویش سُرخی است.

به دلیل ناآشنایی زبان‌شناسان ایرانی با دانش مردم‌شناسی، و عدم شناخت ایشان از طوایف کوه‌نشین کوهمره و پیشینه غنی تاریخی این منطقه، بی‌دقتی فوق امروزه نیز تکرار می‌شود. یک نمونه، پژوهش آقای عبدالنبی سلامی در گویش‌ برخی روستاهای کوهمره و کازرون است. ایشان، به‌رغم تلاش در خور ستایش، صرفاً به دلیل همجواری برخی روستاها، گویش‌هایی نامرتبط و نامتجانس را در یک کتاب گرد آورده‌اند.[26]

از دوران کهن، کوهمره در تقسیمات کشوری واحدی مستقل به‌شمار می‌رفت. در سده‌های نخستین اسلامی «رَم دیوان» به «رَم حسین بن صالح» معروف بود یعنی ریاست منطقه را فردی به این نام داشت؛ همان‌گونه که رَم گیلویه به دلیل حکومت گیلویه مهرگان بن روزبه بر این منطقه به نام فوق شهرت یافت. به‌نوشته اصطخری، بر درگاه «پادشاهان» رَم‌ها «هزار سوار کمتر و بیش‌تر باشد.» و «مهتر» رَم دیوان، در زمان اصطخری، «آزاد مرد بن کوهستان کُرد بود و آن ریاست همچنان در فرزندان اوست.»[27]

قریب به دو سده پس از تألیف کتاب اصطخری (نیمه اوّل سده چهارم هجری)، ابن‌بلخی، در دهه نخست سده ششم هجری،[28] «شبانکارگان و کُردان» ساکن منطقه کنونی کوهمره را «مسعودیان» می‌خواند به این دلیل که «مُقدّم» ایشان «امیرویه مسعودی» است. به‌نوشته ابن‌بلخی، امیرویه مسعودی دو پسر مجدالدوله «شاهنشاه ری» را، که فیروزآباد در اقطاع ایشان بود، بکشت و این شهر را به دست گرفت و «قومی شدند و پس بیش‌ترین اعمال شاپورخوره [کازرون] به دست گرفت و قوی شد.» فضلویه «ایشان را برکشید و قلعه سُهاره بدیشان داد» و رکن‌الدوله خمارتگین، والی فارس در زمان سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی، اقطاعی اندک به ایشان داد. تا سرانجام، ابوسعد به کازرون تاخت و امیرویه را در شبیخون بکشت و از او پسری وشتاسف نام بر جای ماند که به حسویه پیوست و او فیروزآباد را بر وی مقرر داشت. سپس، اتابک چاولی به فارس آمد و «همگان را قمع کرد و از معروفان ایشان سیاه میل مانده است و تنی چند، دو از پسران ابوالهیج، و دیگر اتباع‌اند.»[29]

بدینسان، اوج اقتدار «مسعودیان»، عشایر شرق کوهمره، در دوران حکومت فضلویه بن حسویه، رئیس قبیله رامانی و بنیانگذار ملوک شبانکاره فارس، است. نام فضلویه «فضل بن حسن» بود که در گویش عشایر فارس او را «فضلویه بن حسویه» می‌خواندند. در دوران انحطاط آل‌بویه، فضلویه سپهسالار (فرمانده کل قشون) بود. او در سال 448 ق.، به کمک سایر سران عشایر به سلطنت دیالمه پایان داد، بر فارس مستولی شد و گُشناباد را، قلعه‌ای در میانه فسا و نی‌ریز و داراب، مقر خود قرار داد.

[فضلویه] «بر هر ناحیتی از مملکت فارس امیری از شبانکاره [ایلات] برگماشت و طرق و شوارع را منتظم ساخت و بلادی که در اواخر دولت دیالمه از جنگ‌های پی در پی در فارس خراب شده بود به آبادی رسانید و مقر امارت و حکومت خود را گاهی شیراز و گاهی داراب قرار داد و شکستگی‌های مملکت را اصلاح نموده، چندین سال لوای اقتدار بر همگنان افراشت.»[30]

فضلویه سال‌ها از طریق مماشات با سلجوقیان، در مقام تابع ایشان، بر فارس حکومت کرد تا سرانجام در سال 464 ق. کارش به جنگ کشید؛ از سلطان الب‌ارسلان سلجوقی شکست خورد و کشته شد. پس از او، اتابکان شبانکاره، یا بنی‌فضلویه، در بخشی از فارس و کرمان حکومت کردند تا سرانجام در سال 756 ق. به دست آل‌مظفر منقرض شدند.

بر اساس گزارش‌های مندرج در منابع متعدد تاریخی، در حوالی نیمه سده پنجم هجری، مسعودیان، چون سایر قبایل بزرگ «شبانکاره» یا «کُرد» [= عشایر] فارس (اسماعیلیان و کرزوبیان و شکانیان) در شورش رامانیان، به رهبری فضلویه، حضور فعال داشتند. پس از قتل امیرویه مسعودی و فضلویه رامانی، امیر شبانکارگان فارس، حسویه (حسنویه) از شبانکارگان اسماعیلی،[31] که قلعه ایج (ایگ) اصطهبان مقرش بود، حکومت فیروزآباد را به وشتاسف، پسر امیرویه مسعودی، داد. در یورش اتابک چاولی (اتابک جلال‌الدین جاولی)، امیر نامدار و سفاک سلجوقی، به فارس (502 ق.) بیش‌تر شبانکارگان، به‌ویژه قبایل مسعودی و کرزوبی و شکانی، قتل‌عام شدند تا در سال 510 ق. چاولی بمرد و، به‌نوشته فسایی، «جماعتی را از خوف آسوده داشت.»[32]

شکانیان همان طوایف شکانات‌اند که محدوده جغرافیایی آن را، در جنوب رود شکان (رود قره‌آقاج کنونی)، ذکر کردم؛ که منطبق است با کوه مروک و کوهمره جروق و بلوک چنارفاریاب. بککیان بازماندگان این قبایل‌اند. کرزوبیان در بخش غربی کوهمره، نزدیک‌تر به شهر کازرون، می‌زیستند و مسعودیان در شرق کوهمره در مجاورت با فیروزآباد. مسعودیان و کرزوبیان، هر دو، در زمان حکومت فضلویه، کازرون و نواحی پیرامون آن را در دست داشتند.

«قلعه سُهاره»، که در زمان اقتدار فضلویه مقر مسعودیان بود، همان قلعه سُهره امروز است که، طبق روایات شفاهی سُرخیان کهن‌سال، اقامتگاه دیرین سُرخی بوده است. این دژ به دلیل اقامت قبیله «سُهری= سُهرکیه» (سُرخی) «سُهره» نام گرفت. ابن‌بلخی در اوائل سده ششم هجری قلعه فوق را چنین توصیف کرد:

«کوهی است عظیم به چهار فرسنگی فیروزآباد و عمارت این قلعه مسعودیان کردند و جایی نیکو است و هوای آن سردسیر و آب‌هاء خوش و در میان آبادانی‌ها است و خراب نمی‌توان کردن، کی شبانکاره به دست گیرند و بزرگ جایی است و غله سال‌ها بماند.»[33]

در سده چهارم هجری، اصطخری و ابن‌حوقل و مَقدسی از قلعه سُهره نام نبرده‌اند. پس، این سخن ابن‌بلخی درست است که «مسعودیان» این دژ را بنا کردند. و این نیز درست است که «مسعودیان» ابن‌بلخی همان «سُهریان» اصطخری و ابن‌حوقل و مَقدسی‌اند که در اوائل سده ششم هجری در فارس ایشان را به‌نام رئیس قدرتمندشان، امیرویه مسعودی، می‌شناختند. این روّیه امروز نیز مرسوم است که قبیله‌ای با نام سران نامدارش شهرت یابد.