صفحه اصلی نودوهشتیها

لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

دانلود رمان قصه عشق نودهشتیا

دانلود رمان از نودهشتیا

تا قبل از اینکه پوریا بخواد حرکتی بکنه چنان ضربه ای به پژمان زدم که پرت شد وسط،سالن…
-رضا جون خاطره ولش کن ..
خاطره محکم گرفته بودتم. که نرم پسره رو با خاک یکسان کنم…. پسره از سرجاش بلند شد اومد سمتم
-ولش کنین ببینم مثلا میخواد چه غلطی بکنه…؟
-پژمان بسه… همونقدر که رضا خواهرشو دوس داره منم زنمو دوس دارم کاری نکن شر بشه؟
-پوریا من چیکار به زن تو دارم؟ حرفم با این مردیکه عوضیه…؟
-این مردیکه ی عوضی که میگین داداش خاطره جون عروسمونه…
با این حرف پونه پژمان دهنش از حیرت. باز شد… اصلا نمیدونست. چی بگه…. پونه دستشو جلوش تکون داد…
-الو؟
پسره به خودش اومد رفت سمت خاطره….
_ باور کنین من شرمنده ام خیلی عذر میخوام قصد جسارت نداشتم من اصلا ایشونو نمیشناختم…. فک کنم در مورد نقاشی هم اشتباه گرفتم حتما کار یکی دیگه اس..
چند دفعه ی دیگه عذر خواهی کرد دید هیچ کس تحویلش نمیگیره. رفت…. بعد از رفتنش چند لحظه سکوت. بعد ی دفعه همه باهم زدیم زیر خنده….
-رضا دستت طلا خوب زدیش بد رو اعصابم بود…
پوریا بود….
– ذوق نکن من به خاطر آبجیم آدمم میکشم. این که چیزی نیس!!!
-رضا این چه حرفیه خجالت بکش؟!
-دروغ که نمیگم آدم میکشم نمونش هم همین نقاشی امشب مورد پسند واقع بود انشالله…
خاطره خندید…
-خدا بگم چیکارت کنه رضا… حدس زدم کار توهه…
پوریا بود…
-مگه بلدی حدس. بزنی…؟
-رضا باز شروع کردی

لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد

لینک مورد نظر برداشت شد و بعد پالایش گذاشته خواهد شد