خواندن رمان پزشک تنها و مغرور

دانلود رمان پزشک تنها و مغرور با فرمت apk, epub, jar, pdf

رمان پزشک تنها و مغرور
خلاصه: همونطور که از اسمش برمیاد پزشکی تو رمانم هست که خیلی مغرور …تنها هم هست …دختری از جنس تموم دخترا با خیلی آرزوها که سعی داره تک تک بهشون برسه …در این بین کسی تو زندگیش وارد میشه …نه مثل هر وارد شدنی …اتفاقی …خیلی اتفاقی …و این پزشک مغرور …
پام رو روی ترمز میذارم و به ساختمان روبروم چشم میدوزم … ساختمانی که یه روز عاشقش بودم … الانم هستم ولی … دیگه اونا نیستن … کسایی که بهم روحیه و امید میدادن برای ورود به اینجا … قطره شکی از چشمم میخواد بجوشه ولی سرمو بالا میگیرم و چشمامو تا حد ممکن باز میذارم که نریزه … و موفقم میشم نمیدونم الان میتونم برم داخل یا نه … تردید هارو کنار میذارمو از ماشینم پیاده میشم… البته ماشین من نه …ماشین پدرم بود… پدرم …و باز هم قطره اشکی که نمذارم بریزه… و اینجا همون جاییه که من باید بتونم برم توش … فعلا موقع فکر کردن به گذشته ها نیست … با آرامش قدم برمیدارم و از پله های اونجا بالا میرم … تو نگاه اول همه چی برام تکراریه… وقتایی که برای دیدن بابا میومدم اینجا … روزایی که از زنگ ورزش مدرسه میزدم و با ذوق و شوق میومدم اینجا … ولی الان … هشت سال از اون روزا داره میگذره و الان من اومدم ولی نه برای دیدن بابا …بلکه برای ادامه دادن راه بابا … نه به اجبار …بلکه به خاطر علایق خودم …از بچگی عاشق این کار بودم … -خانم امری دارید ؟ و من تازه با این حرف به خودم میام … صدامو صاف میکنم و با صدای محکمی میگم -سلام …من با دکتر میبدی کار داشتم مسیول پذیرش ابرویی بالا انداخت مسیول پذیرش-ولی ایشون فکر نکنم کسی رو بپذیرن -من نیما هستم …نسیمِ نیما …به دکتر بفرمایید قبول میکنن مسیول پذیرش گوشی رو برداشت و بعد از یه صحبت کوتاه به من اجازه ی ورود داد و من داخل آسانسور شدم برای طبقه ی هفتم … طبقه ای که همیشه برای دیدن پدرم میرفتم…
با قدمهایی تقریبا نا استوار به سمت اتاق میرم … اتاقی که یه زمون اتاق پدرم بود … اتاقی که برای دیدن بابا با ذوق و شوق میومدم … الان جلوی در اتاق ایستادم ولی نمیدونم چرا دستم نمیره که در رو بزنم … گلوم اونقدر سنگینه که دوست دارم آب بخورم هر چی توشه بره پایین …ولی حیف …حیف که بغض با آب رفع نمیشه … بالاخره با هزار دردسر دستم بالا میاد و در رو نزده دکتر میبدی در رو باز میکنه با لبخندی به پهنای صورت این مرد اونقدر با شور و هیجانه که روزی نبود من با حرفاش و انرژیه زیادش از خنده به ریزش اشک نیفتم …ولی حالا … نمیشه … اون فکر میکنه هنوزم میتونه منو به خنده بندازه … میبدی -سلام عزیزم …خوبی نسیم جون ؟ منتظره جواب بدم … چی باید بگم ؟ آهان … لبهام و از هم باز میکنم وبا بی حس ترین و سردترین لحن ممکن میگم -برای کار اومدم …تخصصمو گرفتم و اون با لحن من تقریبا خندش خورده میشه و میبینم آهی رو که از سیـ ـنه بیرون میده… میبدی -بیا تو دخترم …بیا ، زودتر از اینا منتتظرت بودم …دقیقا کی مدرکتو گرفتی ؟ -زیاد نمیگذره …شاید سه یا چهار ماه با هم میشینیم رو ی مبل اتاق … درست روبروی هم نگاش میکنم ،سعی میکنه خودشو شارژ نشون بده ولی چهره ی من نمیذاره… میبدی-وکیلت حساب کارها رو مرتب بهت گزارش میده ؟ از روند کارها و مقدار سرمایه گذاریت فعلا راضی هستی؟میتونیم مقدار سهام رو بالاتر ببری ! -نیازی نیست دکتر …همون مقدار کافیه … میبدی – پولی که از فروش نصف سهام سروش گرفتی چی کارکردی؟ نمیدونم چرا به جای جواب توی سکوت فقط بهش نگاه کردم … به مردی که همیشه دوستش داشتم…مثل یه عمو بود برام … رفت وآمد خانوادگی داشتیم … درست از یازده سال پیش شروع شد …سه سال تمام مدت دوستیه ما بود… من تازه وارد یش دانشگاهی شده بودم …. اون زمون پسر میبدی که هیچ وقت ندیدمش توی کانادا تحصیل میکرد …. خانواده ی میبدی هم مثل ما سه نفر بودن …خدایا … ولی با اون اتفاق … همه چی بهم ریخت … همه چی … با شنیدن حرف میبدی فهمیدم جوابشو ندادم … میبدی-دوست نداشتم تو کارات دخالت کنم عزیزم …اگه نخواستی نگو… لبهام باز شد و باز هم با لحنی سرد جوابشو دادم -نه…مهم نیست راستش برای روح بابا و مامان خرجش کردم …یه مهد کدک تقریبا تو پایین شهر …به اسم بابا ! میبدی سری تکون داد و … میبدی-کار خوبی کردی بابا جان …باریکلا!
ارسال: #4 RE: رمان پزشک تنها و مغرور | tina27 اخم کردم … نه محسوس …ولی از لفظ بابا جان خوشم نیومد … اون همیشه بهم میگفت عمو جون… ولی چه میشه کرد …به کسی که سن بابا مو داره چی بگم ؟ …. سکوت کردم … کاری که خیلی وقته شده جزو یکی از شخصیتهای وجودیم… اونم حرفی نمیزد .. اونم انگار داشت فکر میکرد .. سرش پایین بود و چیزی نمیگفت … یه دفعه سرشو بالا آورد و بی مقدمه گفت میبدی -از دست من ناراحتی نسیم جان؟ بدون تغییری تو صورتم گفتم -نه ..چرا باید ناراحت باشم؟ شانه ای بالا انداخت و .. میبدی- آخه حرفی نمیزنی …مثل قدیما باهام شوخی نمیکنی!؟ باور نمیکنم این نسیم همون نسیم باشه….خیلی تغییر کردی…ولی چرا؟ حتی پوزخند هم روی لـ ـبم نیومد… خیلی وقت بود حسامو از دست داده بودم .. با همون لحن گفتم – همه چیز تغییر کرده…همه چیز… دوست نداشتم به این بحث ادامه بدم … چون میدونستم اخرش به ریختن اشکای من ختم میشه… خیلی وقته اینه راه من برای نریختن اشکام …فرار …یه جور پاک کردن صورت مساله است … اما به نظرم فعلا تنها راهه … برای ادامه ندادن بحث تمام مدارکمو درآوردمو گذاشتم روبروش روی میز … نگاه عمیق و طولانی ای به من انداخت … منی که سعی داشتم از نگاهش فرار کنم… مدارک رو برداشت و مشغول بررسی شد … چند دقیقه ای طول کشید تا همه شو ببینه…..مدارک رو که بست گذاشت روی میزش…و بلند شد و رفت روبروی پنجره… میبدی- اینجوریتو دیگه نمیشناسم نسیم…حس میکنم دیگه نمیشناسمت…کجاست اون نسیم پر از شور و شوق جوونی؟؟ …چرا این شکلی شدی؟؟ حالا روبروی من ایستاده بود … بلند شدم وایستادم..بغضم در حال شکستن بود ولی فعلا وقت نبود … اشکام برای تنهاییهای خودم بود …نباید کسی ببینتشون…. گلومو صاف کردمو -عمو جان …من حالم کمی خوب نیست …اگر با درخواستم موافقت کردید …بهم خبر بدید بیام …اگرم نه…که هیچ با بهت به چهره ی بیتفاوت من خیره بود… نمیدونم چقدر چشم تو چشم بودیم که سرم رو پایین انداختم و با گفتن -با اجازه راهم کج کردمو از کنارش رد شدم و تا در اتاق رفتم دستم رو دستگیره بود که با صداش موند … میبدی-باز خوبه هنوزم عمو هستم ! از فردا بیا …تو اینجا یک پنجم سهام داری…درست مثل من… -ممنون دستگیره رو خواستم پایین بدم که قبل از فشار من پایین اومد و در با فشار زیادی باز شد به سمت من و من چون احتمال نمیدادم کسی بدون در زدن بیاد داخل در به شکمم برخورد کرد…. بد خورد … دستم رو روی دلم گذاشتم و تنها چیزی که تو چهرم فرق کرد یه اخم بود … اخم حاصل از درد … برگشتم ببینم کی در رو بدون در زدن باز کرده که …

.

خلاصه داستان :همونطور که از اسمش بر میاد پزشکی تو رمانم هست که خیلی مغرور … تنها هم هست … دختری از جنس تموم دخترا با خیلی آرزوها که سعی داره تک تک بهشون برسه … در این بین کسی تو زندگیش وارد میشه ، نه مثل هر وارد شدنی … اتفاقی … خیلی اتفاقی … و این پزشک مغرور …

.

پزشک تنها و مغرور

پزشک تنها و مغرور

.

قسمتی از رمان:

پام رو روی ترمز می ذارم و به ساختمان رو به روم چشم می دوزم. ساختمانی که یه روز عاشقش بودم و الانم هستم ولی دیگه اونا نیستن. کسایی که برای ورود به اینجا بهم روحیه و امید می دادن. قطره اشکی از چشمم می خواد بجوشه ولی سرم رو بالا می گیرم و چشمام رو تا حد ممکن باز می ذارم که نریزه و موفق هم می شم!
نمی دونم الان می تونم برم داخل یا نه؟! تردیدها رو کنار می ذارم و از ماشینم پیاده می شم؛ البته ماشین من نه، ماشین پدرم بود. پدرم … و باز هم قطره اشکی که نمی ذارم بریزه! و اینجا همون جاییه که من باید بتونم برم توش. فعلا موقع فکر کردن به گذشته ها نیست. با آرامش قدم برمی دارم و از پله های اونجا بالا می رم. توی نگاه اول همه چی برام تکراریه؛ وقتایی که برای دیدن بابا میومدم اینجا، روزایی که از زنگ ورزش مدرسه می زدم و با ذوق و شوق میومدم اینجا، ولی الان … هشت سال از اون روزا داره می گذره و الان من اومدم، ولی نه برای دیدن بابا، بلکه برای ادامه ی دادن راه بابا! نه به اجبار، بلکه به خاطر علایق خودم؛ از بچگی عاشق این کار بودم.
– خانم امری دارید؟
و من تازه با این حرف به خودم میام. صدام رو صاف می کنم و با صدای محکمی می گم.
– سلام. من با دکتر میبدی کار داشتم.
مسئول پذیرش ابرویی بالا انداخت:
– ولی ایشون فکر نکنم کسی رو بپذیرن!
– من نیما هستم؛ نسیمِ نیما! به دکتر بفرمایید قبول می کنن.

.

.

لینک های دانلود رمان:

.

دانلود رمان  مخصوص گوشی های اندرویدی (APK)

.

دانلود رمان  مخصوص گوشی های جاوا  (JAR)

.دانلود رمان مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)