رمان خانومای سارق

رمان خانومای سارق:

نگاهی به ساعت انداختم..دو بعدازظهر بود..تو اوج گرما و اواسط مرداد ماه.
قطره عرقی که روی پیشونیم بود رو با لبه ی آستینم پاک کردم…وارد کوچه ای شدم و زیر سایه درختی ایستادم..داغ کرده بودم.احساس می کردم بدنم مثله یه کوره شده و همینجور حرارت تولید می کنه.
همونطور که ایستاده بودم نگاهم رو بین خونه های اون کوچه می چرخوندم..این بالاشهری ها هم تو چه خونه هایی زندگی میکنن و ماها تو چه خونه هایی…ای بابا به قول ننه شهربانو دنیا دست پولداراست..
نگاهم روی خونه ای قفل شد.لبخندی روی لبم نشست..با نگاهم خونه رو انالیز کردم..به نظر میرسید حیاط بزرگی داشته باشه..بالای در خونه دوتا دوربین نسب شده بود..به نظر مال چهار سال پیشه.پس زیاد مدرن هم نیست..
بسته ای ادامس از تو کیفم در اوردم و دوتا شو گذاشتم توی دهنم شروع به جویدن کردم..همزمان در پارکینگ همون خونه هم باز شد و بنز کوپه ای بیرون اومد…چشمامو ریز کردم و به داخل خونه زل زدم.درست حدس زده بودم.حیاط خیلی بزرگی داشت..نمی شد جزعیات خونه رو دید..یه خونه ویلایی سوبلکس بود..در پارکینگ بسته شد…
به نظر نمی رسید که تو حیاط دوربینی داشته باشه.اما احتیاط شرطه اوله.
جلوی خونه درختای سربه فلک کشیده ای به چشم می خورد..
دوباره در باز شد و دختری گریون اومد بیرون و خانمی هم به دنبالش…درو نبستن.لبخند پررنگی زدم و با رضایت و شانسی که امروز بهم رو کرده بود حیاط رو زیر نظر گرفتم..تو حیاطش بیشتر گل و بوته بود.و پر از درختای مجنون..چند تا الاچیق هم به چشم می خورد و زیر سه تا بید مجنون نیمکت های سیاه رنگی بود..پس نمی تونه تو حیاط دوربینی وجود داشته باشه…
سرمو زیر انداختم و به سمت خیابون به راه افتادم.. امشب باید هرطور شده وارد اون خونه بشم .. فردا باید پول اجاره خونه رو بدم..برگشتم و شماره پلاکش رو به خاطر سپردم..
دستی بلند کردم و سوار تاکسی شدم…
کلید رو از تو جیب مانتوم در اوردم و درو باز کردم.حیاط پر از بچه های ریز و درشت بود که بازی می کردن و حیاطو روی سرشون گذاشته بودن..خسته از این صداها و جیغ های هرروزشون صدامو بلند کردم
-هنوز جیغاتون تموم نشده!بسه دیگه سرم رفت.. کی این پاییز میاد منم از دست سروصداتون راحت بشم؟
صدای شوکت خانوم که داشت رخت هاشو پهن می کرد در اومد
-چی کار به این بچه ها داری.. خودت مگه بازی نمی کردی؟
-چرا بازی می کردم اما هوار نمی کشیدم
-برو بابا
سری به عنوان تاسف براش تکون دادم و به سمت اتاق خودم به راه افتادم… تو این خونه چهارده تا اتاقه با چهارده تا همسایه های جورواجور..امیدوارم ایندفعه که میرم دزدی یه چیز تپل دستمو بگیره که بتونم از این خونه برم..
شالمو از سرم دراوردم و روی میخی که به دیوار زده بودم اویزون کردم.مانتومو هم از تنم بیرون کشیدم و روی همون میخ انداختم.به سمت پنکه رفتم و روشنش کرم..سرمو جلوش گرفتم تا کمی خنک بشم.اخی..چقدر خوبه زیر باد پنکه باشی … تو عالم خودم بودم که دراتاق با صدای بدی به صدا در اومد.این جماعت اخر یادنمیگیرن که درست باید در بزنن نه اینکه درو از جاش بکنن
شالو روی سرم انداختم و دروباز کردم.شوکت خانم با نیش باز داشت بهم نگاه می کرد
-بله شوکت خانم
-پاشو بیا تو حیاط
-برای چی؟
-بیا می خوایم سبزی پاک کنیم.تو هم بیا کمک
-با بساط غیبت اره؟
-غیبت که نیست..صحبت می کنیم.بیا..منتظرتم
بعدش هم رفت.اه می خواستم بگم نمیاما…
بی حوصله مانتومو دوباره تنم کردم و به سمت حیاط رفتم.همه زنا دور هم جمع شده بودن و کلی هم سبزی اون وسط بود که داشتن پاک می کردن…بینشون جا باز کردم و نشستم..شروع به پاک کردن سبزی شدم.همونطور که پاکی می کردم رفتم توی فکر..جسمم اینجا بود اما تمام فکر و ذهنم دور و بر اون خونه می چرخید.جلوی دوربین های بالای در اگه ایینه ای کوچیک بذارم پشت دوربینو نشون میده و منو نمیگیره..توی حیاط هم چون بیشتر بوته و درخت بید مجنون بود نمی شد دوربینی گذاشت..ولی روی نمای خونه و داخل خونه حتما دوربینی هست..با چیزی که تو پهلوم فرو رفت به خودم اومدم و با اخمایی درهم به دختر کناریم چشم دوختم..با ارنج زده بود تو پهلوم
-کجایی هستی خانم؟
-چی میگی؟چرا میزنی؟
-چند دفعه صدات کردیم تو عالم خودت بودی
یکی از زنا با لودگی گفت
-حواسش پیش شوهررر اینده اشه..
با این حرفش بقیه هم خندیدن..با جدیت به خنده هاشون نگاه کردم…چقدر که این جماعت بی کارن!!بعد از نیم ساعت از جام بلند شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.. نیمرویی درست کردم و بعد از اتمام غذام جمعش کردم و تو سینگ قدیمی انداختم..روی زمین دراز کشیدم و چشمامو بستم..
باید استراحت می کردم تا یازده شب … برای امشب کار زیاد دارم……

چشمامو با خستگی باز کردم.. چشمام به طور خودکار به سمت ساعت دیواری حرکت کرد.نه و بیست دقیقه بود..بدنم خشک شده بود و درد می کرد.
از روی زمین به زور بلند شدم و به دیوار تکیه دادم.هنوز خوابم میومد.ولی دیگه وقت خواب نبود.
شکمم به قارو قور افتاده بود..
به سمت یخچال درب و داغون گوشه اتاق رفتم.درشو باز کردم… تنها چیزی که توشه یه لیوان ابه.. همون لیوان رو بیرون اوردم و سرکشیدم…کی این بدختی من تموم میشه؟اصلا  تمومی هم داره؟
نوار چسبی که روی زمین بود رو برداشتم .به سمت مانتوم رفتم و از تو جیبم هرچی پول بود بیرون کشیدم..روهم یازده تومن بود.دوباره سرجاشون گذاشتم و مانتو رو تنم کردم.شال رو هم سرم کردم..نوار چسبو هم گذاشتم تو جیب مانتوم.انقدر پوشیده بودمشون که رنگ و روشون رفته بود..سرتاپا مشکی….کفشامو پام کردم و از اتاق اومدم بیرون..حیاط خلوت تر از ظهر بود.
به سمت دستشویی گوشه حیاط رفتم.چه اعجب یه دفعه ما اومدیم و این توالت خالی بود..جلوی اینه شکسته اش ایستادم و شیر ابو باز کردم..چند مشت اب به صورتم پاشیدم و تمام موهامو داخل شال کردم و شالو سفت بستم.به قیافه ام درون اینه خیره شدم..چشمای قهوهای و معمولی..ابروهای کمونی که تا به حال برشون نداشته بودم.بینی متناسب و لب هایی نه کلفت نه نازک..با صورتی اصلاح نکرده..قیافه معمولی دارم.. اصلا چه فرقی می کنه خوشگل باشی یا زشت؟شانس داشته باشی تمومه…اما اگه الهه زیبایی باشی و اندازه سرسوزن هم شانس نداشته باشی به چه دردی می خوره.. منم از اون افرادم که تا بحال شانس بهم رو نکرده بود..
از دستشویی اومدم بیرون.رضا پسر شوکت خانم داشت تو حیاط می دوید و شوکت خانم هم دنبالش…چه وضع مسخره و خنده داری.رضا نقاب بتمن زده بود به صورتش..صدای داد شوکت خانم کل حیاطو برداشته بود
-وایسا ببینم ذلیل مرده..مگه نگفتم به اون نقاب بی صاحاب دست نزن.هان؟.صبر کن ببینم
اما رضا به این چیزا گوش نمی داد و با لبایی خندون می دوید..انگار براش یه سرگرمی هیجان انگیز درست کردن
وایستا ببینم…رضا رو صورتش نقاب زده؟نگاهی به نقاب انداختم..مشکی و خاکستری بود.اره خودشه…نقاب.من برای امشب اون نقابو لازم دارم..صدامو بلند کردم و تقریبا داد زدم
-رضا بیا پیش من..
رضا با سرعت خودشو به پشت من رسوند و خودشو قایم کرد.شوکت خانم جلوم ایستاد و تا خواست دست این بچه رو بگیره جلوشو سد کردم
-برو اونور هستی..برو کنار
-چی کار به این بچه داری؟ولش کن
-نه این باید ادم بشه
-مگه چی کار کرده؟چون این نقابو زده به صورتش؟
-اون تو تنبیه و بوده و حق نداشته بهش دست بزنه
-حالا اینبارو به خاطر من ببخشش
-نه.برو کنار
-شوکت خانم خواهش می کنم
-خیله خوب… ولی دفعه ی بعدی یه کتک حسابی می خوره..شنیدی رضا
رضا پشت سر هم سر کوچولوشو تکون میداد…شوکت خانم به سمت اتاق خودشون می رفت که تند گفتم
-شوکت خانم صبر کن
بی حوصله به سمتم برگشت
-چی میگی
-شما یه ایینه کوچیک دارین؟
-ایینه کوچیک؟برای چی می خوای؟
-داری یا نه؟
-اره دارم.صبر کن الان برات میارم.
و به سمت اتاقش حرکت کرد..روی زانو هام نشستم و روبه رضا گفتم
-رضا خاله یه چیز بگم نه نمی گی؟
-چی؟
-نقابتو میدی به من؟
-نه
-من که نجاتت دادم
کمی نگاهم کرد و بعد سرشو تکون داد .. نقابو از روی صورتش برداشت و به سمتم گرفت
-فقط همین امشباااا
-مرسی عزیزم.
شوکت خانم به سمتمون اومد و ایینه رو به سمتم گرفت
-گمش نکنی ها.. برام بیار.نشکونیش
-باشه چشم..فردا صبح بهتون میدم.
به سمت در رفتم و از خونه خارج شدم..از خیابون در بستی گرفتم و ادرس همون خونه صبحی رو دادم.
از تاکسی پیاده شدم که داد مرده در اومد
-اهای خانم..پولت
به سمتش برگشتم و سرمو از شیشه جلوش کمی بردم تو
-خوب حالا..چرا داد میزنی.چقدر میشه
-ده تومن
-ده تومن؟مگه منو اوردی مشهد مرد حسابی
-دو قدم راه که نبوده..اون سره شهره ها..همین که گفتم ده تومن
ده تومن از تو جیبم در اوردم و به سمت یارو گرفتم..با اخم و تخم گرفت و رفت..
داخل کوچه رفتم و با فاصله جلوی خونه ایستادم…ایینه شوکت خانم رو تو مشتم گرفتم. و خیلی عادی از جلوی خونه گذشتم…دوربین به اون سمت بود و منو نمی گرفت اما می خواستم برم داخل می گرفت.نقاب رضا رو به صورتم زدم و پشت دوربین ایستادم..روی پنجه های پام ایستادم و نوار چسبو از جیبم بیرون اوردم..ایینه رو از بالا اوردم و اروم جلوی دوربین گرفتم و با چسب ایینه رو به طور زاویه دار به دوربین چسبوندم

قسمت2:

بدون اینکه به کسی نگاه کنم به سمت در رفتم.. از در خارج شدم و طول کوچه رو طی کردم..دستمو تو جیبم کردم و اون دسته پول رو توی دستم فشردم.
بعضی ها چطوری و تو چه خونه هایی زندگی می کنن و بعضی ها هم مثل من تو اینجور جاها زندگی می کنن.اخه چرا؟مگه خون اونا رنگین تر از ماهاست؟اهی کشیدم و به اطافم نگاه کردم
سر کوچه یه کلید سازی بود..یه مغازه ی خیلی کوچولو که به زور یه نفر توش جا می شد.جلوی مغازه ایستادم و صاحابش رو صدا زدم
-اقا ببخشید
-علیک بفرما
-سلام…می خوام بیاین قفل خونم رو عوض کنین
-خونت کجاست؟
-تو همین کوچه پلاک 24
-الان کار دارم یه ساعت دیگه میام
-باشه ممنون
داخل مغازه کناریش شدم که یه خرازی بود
از اونجا یه ایینه کوچیک برای شوکت خانم گرفتم..بعدم برای خونه خرید کردم ..کمی میوه و گوشت و مرغ و یه بسته چایی و نیم کیلو هم قند گرفتم..کوچه پایینی یه دوچرخه فروشی بود..با همون کیسه های خریدو سنگین به اون دوچرخه فروشی رفتم.
داخل مغازه پر بود از دوچرخه های جورواجور با سایز های مختلف..یکی از دوچرخه ها که رنگش ابی نفتی بود و دنده ای بود رو انتخاب کردم.قیمتش بالا بود ولی خریدمش…دوچرخه رو همراه خودم بردم..کمی از کیسه های خرید رو روی دسته دوچرخه گذاشتم ولی بقیه اش رو توی دستام
به زور کیسه های خرید رو تا خونه بردم..همه کیسه هارو روی زمین گذاشتم و دوچرخه رو هم به دیوار تکیه دادم.انگشت های دستم جای دسته های مشما روشون افتاده بود و سفید شده بود.محکم به در کوبیدم.بعد از چند لحظه علی اقا شوهر شوکت خانم با اخمایی در هم درو باز کرد
-چه خبرته دختر؟درو از جا کندی
-بهم کمک میکنه این کیسه هارو ببرم تو؟سنگینه
-اره بده به من
بنده خدا همه کیسه هارو برد و نذاشت خودم ببرم.منم دوچرخه رو داخل بردم.کیسه های خریدمو از روی دسته اش برداشتم و وسط حیاط ایستادم..جیغ و داد بچه ها خوابیده بود و به من زل زده بودن..
-رضا بیا جلو
رضا خیره به دوچرخه نزدیکم اومد
-خاله میزاری با دوچرخه ات بازی کنم؟
-برای بازی با دوچرخه خودت ازم اجازه میگیری؟
-مال منه خاله؟
-اره
فریادی کشید و سوار دوچرخه شد..حالا این بچه ها بودن که به دنبال او و دوچرخه اش میدویدن..لبخندی زدم و بهشون خیره شدم
-ممنونم که آرزوشو برا اورده کردی..من پولشو نداشتم
برگشتم و به علی اقا نگاه کردم که پشت سرم ایستاده بود و با لبخند به پسرش نگاه می کرد..
-خریداتو جلوی در گذاشتم
-ممنون
-شوکت بهم گفته دیشب رفته بودی دزدی!این پولام از دزدیه؟
-الو تو دهن زنتون خیس نمی خوره ها..اره از دزدیه
-من شوهرشم.به من نگه پس به کی بگه؟
یهو صدای یکی از زنا اومد
-هستی دیشب رفتی دزدی خونشون خوشگل بود؟میگن خونه پولدارا مثه قصر می مونه!
نگاهی به علی اقا انداختم که سرشو زیر انداخته بود و به زور می خواست خندشو پنهان کنه..با سنگینی نگاهم سرشو بالا اورد و با لبخند گفت
-خوب حالا یکم شوکت ساده است
یکی از ابروهامو بالا انداختم..با کمی من من گفت
-زیاد ساده است
هردو ابرو هامو بالا انداختم
-خیله خوب فضوله
-اهان.این شد
زنگ در به صدا در اومد.به سمت در رفتم و درو باز کردم.همون مرد کلید ساز بود.بدونه هیچ حرفی اومد داخل..اتاقم رو بهش نشان دادم و اونم مشغول به کار شد.
بالا سر کلید ساز ایستاده بودم که علی اقا کنارم اومد و اروم گفت
-الان بریم همون محله ای که رفتی دزدی
-الان؟
-اره..
-ولی دارم…
بین حرفم گفت
-بقیه هستن..بریم
-پس صبر کن
-من تو حیاط منتظرم
کلید ساز قفل درو در اورده بود و داشت عوضش می کرد..کیسه های خریدمو داخل اتاق بردم و توی یخچال گذاشتمشون تا بیام و راست و ریسشون کنم.از اتاق خارج شدم و به سمت شوکت خانم رفتم.مقداری پول پیشش گذاشتم که وقتی کار اون مرد تموم شد پولشو بهش بده و کلید جدید رو ازش بگیره
کنار علی اقا رفتم که داشت به موتورش ور میرفت.تا منو دید پشت موتورش نشست
-منم با موتور بیام
با لحن مسخره ای گفت
-نه پ با بنزم بابام میبرمت بیا بالا
با بی میلی سوار موتورش شدم و باربند پشتشو سفت چسیدم..خدایا فقط من سالم برسم
ادرسو بهش دادم و اونم حرکت کرد..با اون ویراژایی که اون میداد سکته کردم.وقتی به اون کوچه رسیدیم با سرگیجه از رروی موتور اومدم پایین.نفس عمیقی کشیدم.وای خدا مردم
همون خونه رو نشونش دادم..کمی چشماشو ریز کرد و خونه رو زیر نظر گرفت.به اینطرف و اونطرف نگاه می کردم که یه صدایی اومد.به همون سمت برگشتم.در یکی از خونه ها باز بود و پسری که زیاد قیافه اش معلوم نبود داشت با یه مرد دیگه صحبت می کرد.
به دیوار روبه روم زل زدم اما تمام حواسم رو به اون دو سپردم..همون پسره به مرده گفت
-تونستی پولو ازش بگیری؟
-بله اقا.همشون نقد نقده
-چهارده میلیارد نقد؟
-بله اقا..سه تا کیف دستیه
-باشه..شب بیارش
-چشم اقا.امر دیگه ای هم دارین؟
-نه می تونی بری
سرمو بالا اوردم و به ان دو خیره شدم.پسره سرشو بالا اورد و با نگاهی مشکوک سرتاپامو از نظر گذروند..تازه تونستم قیافش رو ببینم.چشم ابرو مشکی.صورت زیبایی نداشت اما جذاب بود و چشماش جدیت خاصی داشت..هیکلی ورزشکاری ..پوزخندی به روم زد و داخل خونه شد.تازه نگاهم به خونه افتاد.یه خونه ی سوبلکس با نمایی سنگی و سفید..
-توهم حرفشون رو شنیدی؟
به سمت اقا علی برگشتم…با لبخندی پهن داشت به در خونه نگاه می کرد
-اره شنیدم
به همدیگه نگاه کردیم و لبخندی زدیم.