نثر قرن هژدهم ادبیات انگلستان

ادبیات قرن هفدهم 2 ( انگلستان )

پيرايشگران در شور و شوق مذهبي و اخلاقي خود نيازي به ادبيات دنيوي احساس نمي كردند. كتاب مقدس شاه جيمز براي ادبيات كافي بود; تقريبا هر چيز تفاله اي پست و معصيت آميز مي نمود…. مارول هجده سال در دوران بازگشت خاندان استوارت زيست، و سو اخلاق، فساد، و بي صلاحيتي آن را در هجويه‌هايي محكوم ساخت. آثار كلاسيك بانين، مانند حماسه‌هاي ميلتن، پس از بازگشت خاندان استوارت نوشته شده بودند; اما هر دوي آنان در رژيم پيرايشگر قوام گرفته بودند.  

  با بازگشت خاندان استوارت مشكلات بدتري ايجاد شد. و تمام عبادتگاه‌هاي غير انگليكان بسته شدند; همه واعظان غير انگليكان از وعظ كردن ممنوع شدند. بانين تا حد بستن صومعه كوچك خود اطاعت كرد، اما وي پيروان خود را در محله اي مخفي گردآوري و براي آنان وعظ كرد.  

ميلتن گهگاه فكر تاسيس يك آكادمي را در سر مي پروراند كه بتواند با آكادمي هاي افلاطون و ارسطو رقابت كند، اما روح او دچار جاذبه وقايع مهم عصر شده بود. اجلاس پارلمنت طويل (1640) نقطه عطفي در زندگي او و تقريبا چرخش سريعي بود از شعر و دانش پژوهي به سياست و اصلاح.   

ميلتن از اخلاقيات بسياري از شاعران كلاسيك اظهار تاسف مي كرد و دانته و پترارك را به آنان ترجيح مي داد، زيرا اين دو هرگز چيزي نمي نويسند مگر در شان اشخاصي كه شعرشان به آنها تخصيص يافته است، و ضمن شعر خود افكار عالي و پاكيزه را بي شايبه نشان مي دهند. و پس از يازده سال نثرنويسي پرآشوب، به دومين و با شكوه ترين دوره شعر خود وارد شد.

بازگشت خاندان استوارت براي ميلتن گران تمام شد تقريبا به بهاي زندگيش; اما تصنيف كتاب بهشت مفقود را ممكن ساخت. بي آن توفيق اجباري، او ممكن بود خود را در نثر جنگجويانه خويش غرقه سازد، زيرا طبيعت ستيزه جويانه او همان قدر قوي بود كه شور شاعرانه اش. معهذا، در ميان مبارزاتش، او هرگز اميد به نوشتن چيزي كه انگلستان در قرن هاي آينده گرامي داشت از دست نداد. در 1640 فهرستي از موضوعاتي كه ممكن بود براي حماسه سرايي يا نمايشنامه نويسي به كار رود تنظيم كرد; داستان هبوط آدم، و نيز افسانه‌هاي كينگ آرثر جزو آن فهرست بود. او درباره زباني كه مي بايست براي نوشتن آنها به كار رود بين لاتيني و انگليسي مردد بود; و حتي وقتي كه به انتخاب بهشت مفقود براي موضوع خود مصمم شد، مايل بود آن را به شكل يك تراژدي يوناني يا نمايشنامه مذهبي قرون وسطايي بنويسد.  

تب انشا پيوسته بر او چيره مي شد; چهل خط شعر را يك نفس تقرير مي كرد و سپس، با جديت به اصلاح آنها مي پرداخت. شايد تاكنون هيچ شعري با چنين رنج و شجاعتي سروده نشده باشد. ميلتن در خود اين قدرت را يافته بود كه تصور كند نقش هومر و اشعيا را براي انگلستان ايفا مي كند، زيرا معتقد بود كه شاعر صداي خداوند است و پيمبري است ملهم از جانب يزدان براي تعليم نوع بشر.

  صحنه‌هاي نبرد خوب تشريح شده اند، با چكاچك شايسته اسلحه و شكافتن سرها و اندام ها، اما احساس درد يا نشئه حاصل از اين ضربات خيالي مشكل است. ميلتن، مانند نمايشنامه نويسان فرانسوي، در عشق به سخن پردازي افراط مي كند; هر كس، از خدا تا حوا، نطق مي كند و شيطان، آتش سوزان دوزخ را مانعي براي فصاحت نمي يابد. دانستن اين موضوع كه حتي در دوزخ هم بايد به سخنراني گوش دهيم آزار دهنده است.

در اين شعر، خداوند آن خيره كنندگي وصف ناپذيري را كه در بهشت دانته احساس مي شود ندارد; اما يك فيلسوف مدرسي است كه دلايل دراز نامقنعي عرضه مي دارد كه چرا او، قادر متعال، به شيطان رخصت زنده ماندن مي دهد و او را مجاز مي سازد تا انسان را وسوسه كند و در تمام آن احوال پيش بيني مي كند كه انسان از پاي در خواهد آمد و نوع بشر را قرن ها گرفتار گناه و تيره روزي خواهد ساخت. ميلتن احتجاج مي كند كه بدون آزادي براي گناه كردن فضيلتي وجود ندارد و بدون آزمايش خردي نيست; او بهتر مي داند كه انسان با وسوسه مواجه شود و در برابر آن مقاومت كند تا اينكه اصلا وسوسه اي در كار نباشد; … به تقدير معتقد بود زيرا كه آن را در برابر بهشت مفقود عرضه مي دارد.   

ميلتن براساس كتاب مقدس، تثليث متعارف را رد مي كند و ارتداد آربوسي را رجحان مي نهد: عيسي پسر خداست; اما او در طول زمان از پدر به وجود آمده است; و عاملي است كه به منزله كلمه به وسيله خدا خلق شده است و ساير مخلوقات با واسطه او به وجود آمده اند. ميلتن خلقت از هيچ را قبول ندارد; جهان ماده، مانند جهان روح، نشئه بي زماني است از ذات الاهي. حتي روح يك ماده ظريف و اثيري است و نبايد به طور قطع از ماده متمايز گردد; پس ماده و روح، و در انسان بدن و روان، در نهايت يكي هستند. اينها با نظرات هابز و اسپينوزا، شباهت دارند. شايد ميلتن با آثار هابز، آشنايي داشت.

دين شخصي ميلتن مخلوط عجيبي از خداشناسي و ماده گرايي بود، ممزوجي از آزادي اراده آرمينويسي و تقدير كالوني… همين مرد بود كه با وجود سرشار بودن از بدعت، ضديت با كشيشان، و ناسازگاري با كليساي رسمي شكوه مندترين باز نمود نوين مسيحيت را به آن دين داد.

او كاملا پيرايشگر نبود: درباره گناه، دوزخ، انتخابات و بي نقص بودن كتاب مقدس، وجدان پيرايشگرانه داشت، اما زيبايي را دوست مي داشت، از موسيقي لذت مي برد، يك نمايشنامه نوشت، و زن هاي زياد مي خواست; در ميان وقار خشك او طنين ممتدي از شور و شوق دوران اليزابت وجود داشت; به نحوي غيرعادي خودپسند بود … شايد نبوغ بايد محتاج به خودپسندي و پشت گيري غرور باطني باشد تا بتواند مستمرا در برابر جماعت بايستد. آنچه قبولش در مورد ميلتن از هر چيز ديگر مشكل تر است قابليت او براي نفرت و اهانت افسار گسيخته او نسبت به كساني است كه با او اختلاف عقيده داشتند.   

در چهار كتاب بهشت بازيافته، ميلتن زندگي مسيح را بر مدار مصلوب شدن قرار نداد، بلكه براساس آزمايش شيطان در بيابان بنا نهاد;…. ميلتن داستان را با علو پرطنين حماسه بهشت مفقود نمي گويد. بلكه با سهولت شيوه خود براي شعر و ترجيحي كه به بحث مي دهد، بيان مي كند و در سراسر آن اطلاعات جغرافيايي و تاريخي خود را نمايان مي سازد. داستان را تا مصلوب شدن مسيح ادامه نمي دهد…. وي، كه با حماسه خود به رقابت با هومر، ويرژيل، و دانته برخاسته بود، اينك با نمايشنامه اي كه تمام محدوديت هاي تراژدي يونان را پذيرفته بود با اشيل و سوفوكل لاف برابري زد.  

ميتوانيم غرور و خودخواهي او را به منزله چوب زير بغل تلقي كنيم كه نبوغ، وقتي كه از پشتيباني تحسين جهانيان چندان بهره مند نيست، به آن تكيه مي كند. ما براي پسنديدن او به منزله شاعر و يكي از بزرگترين نثرنويسان انگلستان، نياز به دوست داشتن او به منزله يك انسان نيستيم.

كساني كه تصميم به خواندن بهشت مفقود او از اول تا آخر دارند از اينكه آن منظومه اين همه بلندي هاي تخيل و بيان مي رسد، در شگفت مي مانند، بدان گونه كه ما به مرور زمان صفحات كسل كننده بحث ها و نكات علمي و جغرافيايي را به عنوان منزلگاهي راحت بخش در ضمن صعود به فرازها بر او مي بخشاييم; …. در نثر ميلتن، بخش هايي وجود دارند كه، از حيث انسجام و تعالي فكر و موزوني آهنگ، در سراسر ادبيات جهان چيزي از آن برتر و بالاتر ديده نمي شود…. معاصران او فقط يك شهرت حقدآميز به وي دادند. ميلتن در زمان اعتلاي فرقه خود؛ جنگجويي نثرنويس بود و تغزلات نخستين او فراموش شده بودند. او اشعار عمده خود را در زمان بازگشت خاندان استوارت، نوشت.  

از درايدن تا سويفت 1660-1714

انگلستان در 1712 از حيث كميت و كيفيت آثار ادبي چنان بر فرانسه برتري يافت كه مركز ثقل حيات عقلاني، پيوسته به جانب شمال در حركت بود، تا اينكه در حدود سال 1700، انگليسي ها عالي ترين نقش خلاق را ايفا كردند. …. در كمدي هاي شهواني و تراژدي هاي قهرماني تئاتر دوران بازگشت خاندان استوارت، و در عبور از وفور نثر اليزابتي و تعقيدات ميلتن تا نثر منقح و معقول درايدن، كه ديباچه‌ها مي نوشت، و پوپ، كه شعر مي سرود، نفوذ فرانسه را مشاهده مي كنيم.

اينك به مدت يك قرن (1670-1770) ادبيات انگليسي به شكل نثر بود، ( حتي هنگامي كه شكلي مسجع و مقفا داشت ); اما آن نثر مجلل، واضح و كلاسيك بود. با اينهمه نفوذ فرانسه انگيزه اي بيش نبود; ريشه اين موضوع در خود انگلستان بود در بازگشت خاندان استوارت كه واقعه اي شادي آور و آزادي بخش بود، در توسعه مستعمرات كشور، در بسط افكار از راه تجارت، در پيروزي هاي دريايي در جنگ با هلندي ها و در پيروزي بر فرانسه اي كه بر اسپانيا پيروز شده بود. بدين گونه راه امپراطوري به طرف شمال گشوده شد.

همان گونه كه لويي چهاردهم به مولفان مستمري هايي به عنوان پاداش اطاعت مي داد، به همين وجه دولت انگلستان به شاعران يا نثر نويسان ميهن پرست يا هواخواه ( مانند درايدن، كانگريو، گي، پراير، اديسن و سويفت )، حقوق سرشار عطا مي كرد;… نويسندگان، سياستمداران كوچكي شده بودند; …. آزادي به طلا كمك كرد تا اين سيل آثار قلمي و ترشحات فكري را يكباره سردهد. …. انگلستان از يك آزادي ادبي بهره مند بود كه به پرورش فكر انگليسي ياري فراوان مي كرد. … تدريجا قدرت هفته نامه‌ها و ماهنامه‌ها، در تشكيل عقايد عمومي براي مقاصد خاص، بر نفوذ مواعظ مذهبي پيش گرفت و بدين گونه يك قدرت غير روحاني وارد تاريخ شد.

 – درام ( در دوران بازگشت خاندان استوارت )

وسيله ديگري وجود داشت كه بين سالهاي 1660-1700 روح لندن بي روح را شكل داد، بدشكل كرد، يا فقط نمايان ساخت. چارلز دوم، كه از درام پاريسي خوشش آمده بود، به دو تماشاخانه پروانه كار داد; … پيرايشگران هنوز نمايش را تحريم ميكردند و عامه مردم بين سالهاي 1660 و 1700 به تماشاخانه راه داده نمي شدند….. خوي تماشاگران، واكنش در برابر پيرايشگري، اخلاقيات درباري، خاطره و احياي نمايشنامه‌هاي اليزابتي و جكوبايتي (طرفداران خاندان استوارت که درصدد بازگرداندن جيمز دوم به سلطنت انگلستان بودند )، و ( مخصوصا نمايشنامه‌هاي بن جانسن ) و نفوذ نمايش هاي فرانسوي و مهاجرين سلطنت طلب، همه دست به هم دادند تا درام دوران بازگشت خاندان استوارت را شكل دهند.

بزرگترين نام در تراژدي، درايدن است….. نجات ونيز اثر تامس آتوي، (1682) كه از تمام نمايشنامه‌هاي درايدن بيشتر پاييد. … صحنه‌هاي مضحك آن پوچ و زننده اند، و انجام آن مرگ را با يكنواختي اپرايي پخش مي كند; اما طرح آن خوب ريخته شده است; خوي اشخاص نمايش به طور مشخص ترسيم شده است; ماجرا شديدا دراماتيك است; و شعر سفيد آن با هر اثر ديگري ( بجز آثار مارلو و شكسپير )، رقابت مي كند.  

درام دوره بازگشت خاندان استوارت فقط به واسطه كمدي هاي خود به يادها مانده است: طنز و مزاح، گفتگوي قبيح، گريزهاي از اطاق خواب، و ارزش آنها از اين جهت كه طبقه اي از يك نسل را آينه وار مجسم مي كند به آنها محبوبيتي بادوام و در عين حال مخفي داده است كه چندان شايسته آن نيستند. دامنه آنها، در مقايسه با كمدي هاي اليزابتي يا مولير، محدود است; آنها زندگي را وصف نمي كنند، بلكه اطوار كناره گردان شهري يا عياشان درباري را مجسم مي سازند; در اين نمايشنامه‌ها، به روستاها، جز به عنوان وسيله اي براي لودگی  اعتنا نشده است.

در اين نمايشنامه‌هاي عشق ندرتا از بنيان جسماني آرزوي متقابل براي لذت بخشي هاي دوجانبه بالاتر مي رود. وقتي كه آنها را مي خوانيم، براي پرتوي از نجابت حسرت مي كشيم، اما اخلاق رايج در روسپيخانه‌ها همچون آرماني به ما عرضه مي شود. ويليام ويچرلي، آهنگ و توازن را در نمايشنامه به وجود آورد.  

جان ونبره، دوست داشتني تر از همه زنا نامه نويسان بود. …. نيم قرن بعد، ديويد گريك هنوز لندن را با بازي هيجان انگيز نقش سر جان بروت سرگرم مي كرد. سر جان بروت يكي از يادآوردني ترين اشخاص هنر نمايشي زمان بازگشت خاندان استوارت بود. اين شخص كاريكاتوري است از جنبه‌هاي حيواني يك خرده مالك انگليسي كه كارش آشاميدن، باليدن، لاف زدن، ترساندن، دشنام دادن و شكوه كردن از اين است كه اين زمانه لعنتي عصر خدا ناشناسان است…. تئاتر انگلستان خيلي پيش از مرگ كانگريو، به پيراستن خود پرداخته بود…. اشمئزاز عقايد عمومي از هرزگي هاي تئاتر از سانسور پشتيباني كرد.  

 – جان درايدن: 1631-1700

درايدن خيلي دير به مرحله كمال رسيد مانند كسي كه با زحمت از فرازي پر مانع بالا رود و مرحله به مرحله، با رنج زياد، به عوايد بيشتري دست يابد. … هيچكس نتوانست درايدن را محكوم به بي ثباتي و تلون كند، زيرا تقريبا تمام شعرا، بجز ميلتن، با انعطاف استادانه اي، از پيرايشگري به آيين سلطنت طلبي گرويده بودند.

اما چارلز بيش از آنكه به شعر صرف دل بسته باشد، به تئاتر علاقه مند بود; از اين رو، در حالي كه نمايشنامه نويسان متنعم مي شدند، كار شعرا رونقي نداشت. درايدن ذوقي به تئاتر نداشت، اما در آرزوي معاش مرتب بود. طبع خود را در كمدي آزمود. … تراژدي او، با ترك شعر سفيد شاعران دوره اليزابت و آوردن ابيات قافيه دار پنج وتدي، اهميت تاريخي يافت.

درايدن با اين فكر كه قافيه پردازي مانع رواني كلام و فكر خواهد شد، پس از 1675 به شعر سفيد بازگشت. او اگر شعر گفتن برايش آن قدر آسان نبود، ممكن بود شاعر بزرگ تري بشود…. سبك تراژدي هاي او مطنطن، ولي در نظر هم عصران خود از آثار شكسپير برتر بود; …. كمدي هاي درايدن، گرچه مانند هر كمدي ديگر منافي عفت بودند، از تك تك بيست و هفت تراژدي او كمتر موفقيت آميز بودند، زيرا در آن تراژدي ها او توجه مردم را به دنياي جديد و وحشي هاي عجيب آن جلب مي كرد.  

روشنفكران شهر با تمجيد و ستايش تماشاگران از قهرمان بازي افراطي تراژدي هاي او موافق نبودند. … مطالعه آثار شكسپير هنر او را بهبود بخشيده بود. در زيباترين تراژدي هاي خود، همه چيز در راه عشق (1678)، از تقليد راسين و قافيه پردازي دست برداشت، به پيروي از شكسپير و شعر سفيد پرداخت، تمامي هنر خود را در رقابت با آثار دوران اليزابت در زمينه‌هاي عادي به كار برد.

نمايشنامه درايدن فشرده تر است و هدف آن رعايت وحدت هاست; اما با محدود كردن ماجراي نمايش به يك بحران، در يك محل، و سه روز، موضوع قهرماني را به يك عشق تنزل داد، و منظره وسيعي را كه، در آنتوني و كلئوپاترا، آن داستان عشقي را بخشي از وقايعي ساخته بود كه جهان مديترانه را تكان داد و متشكل ساخت از دست داد.

امروزه جالب ترين جنبه‌هاي نمايشنامه‌هاي درايدن ديباچه‌هاي آنهاست كه او به چاپ رساند، و نيز رساله‌هايي كه طي آنها نظريات خود را درباره هنر نمايشي ارائه كرد. كورني به درايدن سرمشق داده بود، اما او شكل بيان كورني را وسيله اي براي نثر درخشان ساخت. هنگامي كه ما بر اين رساله‌ها و ديالوگ هاي با روح مي نگريم، درمي يابيم كه عصر خلاق در ادبيات انگليسي به عصر انتقادي منتقل مي شود كه در آثار پوپ به اوج خود ميرسد. اما همينكه درايدن را مي بينيم كه به نحوي مهذب در جستجوي فن نمايش و صنعت شعر است و با ژرف انديشي قابل ملاحظه اي تئاتر فرانسه را با تئاتر انگلستان مقايسه مي كند، احترام ما براي ذهن او بيشتر مي شود.

در اين رساله‌ها پريشان گويي نثر اليزابتي، و جمله‌هاي مطنطن و پربار ميلتن به گويشي ساده تر، صاف تر و منظم تر تبديل مي شود كه از جمله بندي هاي لاتيني آزاد است و با آشنايي نويسنده به ادبيات فرانسه بهبود مي يابد; هرگز با فصاحت فرانسه برابري نمي كند، اما به قرن هجدهم قرن نثر، نمونه‌هايي از بيان ساده و مليح مي دهد كه روان و جذاب و طبيعي و نيرومند است. اينجا بود كه منشآت انگليسي شكل گرفت و عصر كلاسيك انگليسي آغاز شد. اما اگر رساله‌هاي درايدن اكنون از نمايشنامه‌هايي كه موجب پديد آمدن آنها بودند برتر مي نمايند، در ساتيرنويسي بود كه او بر عصر خود تسلط يافت و آن را تقريبا به وحشت انداخت.

درايدن بدون شك بزرگترين شاعر انگليسي نسل خود بود. قسمت اعظم اشعارش به مناسبت وقايع سروده شده اند …. اما ساتيرهاي او هنوز هم زنده اند، زيرا، در تحليل شخصيت هاي با تحقير گزنده، اثر هيچكس به پاي او نمي رسد. او ابيات قهرماني را با چنان تراكم و قابليت انعطافي مي سرود كه به مدت يك قرن بر شعر انگلستان مسلط بود. نفوذ او در نثر بهتر بود، زيرا نثر را از بار پيچ و تاب و اصطلاحات خارجي پاك كرد و آن را در حيطه روشني و سهولت آثار كلاسيك به انضباط درآورد. معاصران او حق داشتند: آنها بيش از آنچه وي را دوست داشته باشند، از او مي ترسيدند. اما مي دانستند كه با نيروي اراده و كوشش هنري خود، حق رياست بر آنان را به منزله داور ادبيات و سلطان شعر به دست آورده است. او بن جانسن و سميوئل جانسن عصر خود بود.

 – دنيل دفو: 1659-1731

او نخستين زن انگليسي است كه با قلم خود زيسته است. … كمدي هايي نوشت كه مانند هر كمدي ديگري قبيح و موفق بودند. در 1678 ارونوكو را منتشر كرد كه مخلوط بي سابقه اي از واقع گرايي و داستان عشقي بود. با اين اثر راه براي روبنسون كروزوئه و رمان هاي رمانتيك باز شد. دفو نيز با قلم خود، يكي از پراستعدادترين قلم ها در تاريخ است، امرار معاش مي كرد. … دست او از سلاح هاي ادبي پر بود.

 شايد نتوانيم اخلاقيات منعكس در آثار ادبي او را بستاييم، اما مي توانيم پركاري وي را تحسين كنيم. تاريخ ( شايد پس از رامسس دوم با 150 فرزندش )، هرگز اعجوبه اي بدين باروري به خود نديده است. تنها چيز باور نكردني در مورد دفو امكان نوشتن تمام چيزهايي است كه او نوشته است… ما از اين كيفيت ذهن دفو نيز تعجب مي كنيم كه در آن قوه تخيل و حافظه، با پشتكار فعاليت و كوشش، نا واقعيت هاي واقع نما را در ادبيات به وجود آورد. ما نبوغ و رشادت مردي را كه در چنين توده اي از كار پرشتاب توانست چنان سطح بلندي از موضوع و سبك را نگاه دارد ارج مي نهيم. بر روي هم از 210 جلد كتاب او  به اشكال مي توان حتي يك صفحه كسالت آور يافت; و هرجا كه نوشته دفو ملال آور باشد، عمدا چنان است تا به حقيقت نمايي داستان خود افزوده باشد.

هيچكس در بيان حكايت صريح و ساده و كاملا طبيعي بر او تفوق نيافته است. در اين مورد شتاب او مايه اقبالش بود; او هيچگونه وقتي براي تزيين و آرايش هاي كلام و الفاظ خود نداشت; تعليمات و تمايلات روزنامه نگارش او را به اختصار و روشني سبك مي كشاندند. او از هر جهت بزرگترين روزنامه نگار عصر خود بود، هر چند آن عصر كساني مانند استيل، اديسن و سونيت را نيز داشت; نشريه ريويو، زميني را هموار كرد كه اسپكتتر برگزيده ترين بذر را در آن كاشت اين به قدر كافي مايه تشخص بود; اما بايد به آن، محبوبيت جهاني اثر ديگرش، روبنسون كروزوئه و نفوذ اين كتاب را در رمان هاي ماجراجويانه، حتي سفرنامه گاليور، بيفزاييم…. دفو بزرگترين نابغه ادبيات انگليسي در آن عصر بارور بود.

– استيل و اديسن

استيل بيش از هركس ديگر نماينده انتقال ادبي از زمان بازگشت خاندان استوارت تا ملكه آن است. … مذمت جرمي كالير را از قباحت تئاتر ستود; طي چند كمدي متوالي، به فضيلت جنبه قهرماني داد; و اراذل را در نمايشنامه‌هاي خود بشدت تقبيح كرد. اين آثار او توفيقي نيافتند. آنها حاوي چند صحنه نشاط آور و بذله گويانه بودند،   

استيل در مقالات ديگر خود تجملات، زياده روي ها، جلوه فروشي ها، زينت ها و لباس هاي اشراف را مسخره كرد. از زنان تقاضا كرد كه ساده لباس بپوشند و از استعمال جواهرات اجتناب كنند. … مهر او به زنان با محبتش به الكل رقابت مي كرد. در تذكار اين نكته كه زنان هم صاحب هوشند و هم داراي لطافت، ابرام مي ورزيد، اما بيش از هر چيز بي شايبگي و پاكدامني آنان را مي ستود يعني خصايصي را كه در كمدي دوران بازگشت خاندان استوارت شناخته نمي شد. ….   

ادبيات، كه در مدت چهل سال به هرزگي خدمت كرده بود، اكنون به سوي اخلاق و ايمان سير مي كرد; مجله اسپكتتر اديسن در انقلاب آداب و سبك، كه در سلطنت ملكه آن به مدت يك قرن بر روح ادبي عصر وسطاي ويكتوريا پيشي گرفت، سهيم بود، و همو بود كه احترام را قابل احترام كرد و تصور انگليسي مربوط به نجيب زاده را از يك عاشق پيشه صاحب عنوان به يك شارمند تربيت شده و نيك رفتار تبديل كرد. فضايل طبقه متوسط در روزنامه اسپكتتر وسيله اي براي دفاع مهذب و مصفا يافت. تدبير و صرفه جويي در جامعه بيش از زينت و بذله گويي ارج پيدا كرد; بازرگانان براي مردم عقب مانده سفير تمدن بودند، و منافع تجارت و صنعت مايه قوام مالي مملكت شد. به مدت يك سال اسپكتتر از يك موفقيت محترمانه بي نظير در جهان روزنامه نگاري انگلستان برخوردار بود.

در قاره اروپا، كاتو، عالي ترين نمايشنامه به زبان انگليسي شناخته شد. ولتر پيروي آن از وحدت هاي سه گانه را تحسين كرد. منتقدان اكنون آن را به منزله يك خطابه فصيح، اما بي مزه، مسخره مي كنند، اما يك خواننده خود را از اول تا آخر مجذوب طرح خوب و محكم آن مي يابد و داستاني عشقي در آن مي بيند كه با مهارت در يك جنگ بزرگتر ادغام شده است.

 اين دو باهم داستان كوتاه و رساله نويسي را به اعتلاي جديدي رساندند. استيل با اصالت و قريحه، و اديسن با هنرمندي مهذب در احياي اخلاقي عصر سهيم شده و آهنگ و شكل ادبيات انگليسي را براي يك قرن جز در مورد نيرومندترين و ترش خوترين نابغه عصر بنيان نهاده بودند.

 – سويفت

سويفت مانند اخگري فروزان از قرني به قرن ديگر، از درايدن تا پوپ، روزگار را در نورديد….. هنگامي كه سويفت در 1704 نبرد كتابها و قصه اي از يك تغار را منتشر كرد، كيفيت ذهنيش به طرز شگفت انگيزي نمودار شد. كتاب اولي كمك مختصر و ناچيزي است به مشاجره درباره ارزش هاي نسبي ادبيات قديم و جديد; اما قصه اي از يك تغار، باز نمود مهمي است درباره فلسفه مذهبي يا لامذهبي سويفت. … به اصالت كامل آن مباهات مي كرد; … هيچكس با نيروي بي سابقه اي كه سويفت با آن تمام فلسفه‌ها و دين ها را به عنوان لباس هاي مختلفي تلقي كرده است، كه براي پوشاندن جهل لرزان ما يا پنهان كردن اميال برهنه ما به كار مي روند، به معارضه برنخاست.   

سویفت ايام فراغت خويش را به مشهورترين و خشن ترين هجويه عليه نوع بشر تخصيص داد. … در اكتبر 1726 كتاب سفرهاي گاليور در ميان چند كشور دور افتاده جهان در انگلستان منتشر شد. نخستين عكس العمل عمومي آن كتاب، شادي بود كه از واقع گرايي مشروح آن حكايت حاصل شده بود…. داستان اين سفرها ماجرايي مسرت بخش بود كه به طرز سودمندي نسبيت قضاوت ها را نشان مي داد. قد ليليپوتي ها فقط پانزده سانتيمتر بود، و اين موضوع به گاليور حس مغرورانه اي از تفوق ميداد… هيچ ايماني به اصلاحات دين يا فرمانروايي كشورها به وسيله دانشمندان نداشت; به نظريه‌هاي آنان و مرگ زودرس شان مي خنديد، و سقوط كيهان شناخت نيوتني را پيش بيني مي كرد.  

موفقيت گاليور از حد روياهاي نويسنده آن فراتر رفت، و همين امر ممكن است باعث تعديل خوي مردم گريزي او شده باشد. خوانندگان آن از انگليسي رقيق و روشن كتاب، جزئيات مشروح داستان، و وقاحت شادي بخش آن لذت مي بردند. … آنچه كاملا تازه بود عبارت بود از سبك گزاينده قسمت هاي اخير كتاب، …. پيروزي سويفت در همان سال انتشار گاليور با چاپ شعر كادونوس و ونسا در مطبوعات به تلخي گراييد.

محصولات عجيب و گاه تهوع انگيز قلم سويفت، ( مخصوصا پس از مرگ استلا )، نماينده مقدمات جنون وي مي باشند. …. خشم او برجهان دنباله خشم او بر خويش بود; مي دانست كه; علي رغم نبوغش، از لحاظ جسم و روح خويش مريض است و نمي تواند زندگي را، ببخشايد، زيرا سلامت، اعضاي خوب، آسايش فكر و پيشرفت متناسب با نيروي فكري را از او دريغ داشته است. زندگي ستمگر روز به روز سلامت فكري وي را خراب كرد.